Category: سیاسی اجتماعی


او مرد دلیر و صریح است. به یاد دارم چند سالی پیش هنگامی که برای پوشش خبری مراسم سال نو به مزار شریف رفته بودم او نیز انجا بود.

احمد ضیا مسعود معاون اول وقت رییس جمهور، استاد عطا والی بلخ و رزاق مامون با جمع بزرگان دیگر تلویزیون آرزو را افتتاح کردند. انزمان از رازق مامون پرسیدم که افتتاح یک راسانه جدید برایت چه مفهموی دارد؟ در حالیکه عینک های دودی در چشمانش بود ودر کنار موتر سرف سیاه رنگ ایستاده بود، مکسی کوتاهی کرد و بعد پنجه های دست چپش را مشت ساخت و بلند کرد. اودر حالیکه مشتش را با قوت تمام تکان می داد گفت: » یک رسانه جدید، مشتی محکمی به دهان استبداد گران و دشمنان آزادی بیان است»

رزاق مامون بعد از حمله بلافاصله در بیمارستان چهار صد بستر تحت مداوا قرار گرفت

این جمله او را در ذهنم ثبت کردم و آن شب در گزارشی از رادیو نوا نشر نیز شد. ما ها بعد یکی از کتاب هایش که در مورد قتل احمد ظاهر نوشته بود را خواندم. انگاه دانستم  او انچه که گفته است به آن باور نیز دارد.

رزاق مامون با نوشتن کتاب های «راز خوابیده» و «رد پای فرعون» احسان بزرگی بر مردم افغانستان کرده است. رزاق مامون در این کتاب هایش، به چگونه گی قتل داکتر نجیب رییس جمهور فقید افغانستان و احمد شاه مسعود قهرمان ملی کشور می پردازد.

او با اسناد و مدارک بسیار موثق پرده از راز های برداشته است که تحمل ان بر دیکتاتوران و مستبدین ساده نیست.

رزاق مامون از نویسنده گان و روزنامه نگاران با سابقه افغانستان می باشد

امروز صبح هنگامیکه خبر اسید پاشی به روی اورا شنیدم، بی درنگ گفتم این کار پاکستان یا هم ایران است. رزاق مامون خود نیز در بیانات ابتداییه خود گفته است که این کارایران است.

یکی از دوستان اقای مامون چندی پیش برایم گفته بود که حکومت ایران به صورت شفایی و کتبی رزاق مامون را تهدید کرده است. همان وقت با خود گفتم: «خداوند حفظش کند» زیرا حکومت ایران در تهدید و از بین بردن مخالفانش حتی در بیرون از مرز هایش دست بالا دارد.

اکنون که حدود 18 یا 19 ساعت از سوئ قصد علیه مامون می گذرد، وضعیت صحی او خوب گزارش شده است.

من از این طرق مراتب همدردی خود را به او ابراز می کنم و قلم و فکرش را از بارگاه خدا استوارمی خواهم.

رزاق مامون کیست؟

رزاق مامون 45 سال پیش در کابل متولد شده است. او باشنده اصلی ولایت پنجشیر می باشد.

او در سن 16 سالگي به زندان رفت. بعد از اينكه از زندان آزاد شد در مطبوعات دوران نجيب به كار آغاز كرد. در ابتدا به صفت خبرنگار در مجلة سباوون و اخبار هفته، مجلة جوانان امروز و جريدة آزادي فعاليت مي‏كرد، اما بعد از سقوط رژيم نجيب اخبار هفته تغيير جهت داد و به هفته نامة كابل تغيير نام داد.  مامون نخستين مدير مسئول و موسس هفته نامه كابل بود، مدت سه سال در هفته نامه كابل كار كرد.

رزاق مامون از اواخر دهه 90 تا سال 2002 بعنوان خبرنگار بی بی سی در پیشاور و کابل فعالیت کرد. پس از آن خبرنگار رادیو آزادی شد که از پراگ پخش می شد و سپس به تلویزیون خصوصی طلوع رفت.

وی در سالهای اخیر دست کم چهار کتاب منتشر کرد که حاصل تحقیقات او درباره قتل دکتر نجیب الله «راز خوابیده»، قتل فاروق یعقوبی، وزیر اطلاعات او «راز خوابیده، جلد دوم»، مرگ احمد ظاهر، مشهورترین خواننده افغانستان «احمد ظاهر چگونه ترور شد؟» و «رد پای فرعون» بود.

او در این کتابها افرادی را متهم به دست داشتن در این قتلها کرده که در حکومت های پیشین افغانستان و یا با طالبان مرتبط بوده و برخی از آنها امروز نیز جزء چهره های سیاسی این کشور هستند.

کتاب آخری او «رد پای فرعون» نیز عمدتا به نقش ایران در تحولات سالهای جنگ داخلی در افغانستان می پردازد.

علاوه بر این، چندین داستان کوتاه و یک رمان «عصر خودکشی» نیز از آثار چاپ شده آقای مامون است.

آقای مامون در میزگردهای تلویزیونی و رادیویی و در مقالاتش مواضع تندی نسبت به پاکستان و گاهی ایران می گیرد.

وی به جبهه شمال نزدیک است و از طیف طرفداران احمد شاه مسعود قهرمان ملی کشور محسوب می شود.

شامگاه سه شنبه 28 جدی

 شامگاه سه شنبه هنگامکه مامونن در نزدیکی منزلش در مکروریان دوم به سوی خانه روان بود مورد حمله قرار گرفت.

آقای مامون  بلافاصله به بیمارستان «چهارصد بستر» کابل منتقل شد و  تحت درمان قرار دارد.

پزشکان می گویند که چشمانش بدلیل داشتن عینک آسیب ندیده، اما صورتش زخم های عمیقی برداشته است.

هنوز معلوم نیست چه فرد و یا گروهی عاملان این حادثه بوده اند.

آقای مامون گفته است که این حمله به فعالیت های روزنامه نگاری او مرتبط بوده است.

دین محمد مبارز راشدی، معاون وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان که به دیدار او در بیمارستان رفته، این حادثه را تکان دهنده خوانده و گفته است که از نیروهای امنیتی خواستار پیگیری این ماجرا شده است.


Advertisements

صدای بلند هارن موتر از خواب بیدارم کرد. گردن، شانه و پاهایم درد می کردند و همه اعضای بدنم از شدت سرما کرخت شده بودند. هنوز خواب به سر داشتم که متوجه شدم به شکل عجیبی خوابم، طوری که پاهایم روی سویچ بورد موتر، تنم با ارنچ دست چپم روی صندوقدک که در پشت هندبرک است تکیه کرده و دست راستم را به پشت گردنم پیچانده ام. خود را کمی تکان دادم، چشمانم را مالیدم و پاهایم را از سویچ بورد پاین کردم به جای خود راست نشستم. هیچ چیزی یادم نمی آمد تو گویی پس از یک کوما بیدار شده باشم. دیدم همایون پسر مامایم نیز در کنارم و حامد برادرم در سیت عقب موتر خوابیده اند. موتر بسیار سرد است. پارس سگان نیز شنیده می شد و یک تربوز با پتنوس و کارد جلو پاهایم قرار داشت و شاهنامه فردویسی نیز در طاقک سیت عقبی دیده می شد. خود را وادار کردم تا خوب فکر کنم که ماجرا چیست. سرم را بلند کردم و عرق شیشه جلو موتر را پاک کردم که چشمم به لوحه افتاد. لوحه خوب خوانده نمی شد. روشنایی چراغ موتری که جاده عبور می کرد به لوحه افتاد که نوشته بود»شفاخانه استقلال» از خواندن لوحه شوکه شدم، اما این شوکه همه چیز را به یادم آورد. همه چیز در مغزم جایش را گرفت. دانستم که چرا در این دم – دم سحر در کنار جاده داخل موتر به این وضعیت خوابیده ام، چرا همایون و حامد با من در موتر خوابیده اند، تربوز و شاهنامه اینجا چه می کنند. نفسی عمیقی کشیدم و با خود گفتم:»هههم مادرم بیمار است و ما عقب بیمارستان هستیم» به ساعت نگاه کردم 4:00 بامداد بود، مرا شدت سرما از خواب بیدار کرد اما همایون و حامد مقاوم تر از من در برابر سرما بودند. چند فاژه و کالی کشیدم و بخاری موتر را روشن کردم. وقتی چشمم به تربوز افتاد یاد دو روز پیش افتادم که در دفتر داشتم از دل تنگی های خود به خود قصه می کردم که ناگاه دلم هوای مجلس جوانان کرد. در این مورد خیلی فکر کردم که با کی ها می توان مجلس شادی ترتیب داد تا خانواده ام نیز در ان شریک باشند. یک بار به شکل معجزه آسا به فکر شب یلدا شدم. با خود گفتم: «متأسفانه فرهنگ تجلیل از شب یلدا این روز ها چندان جا افتاده نیست و اندک – اندک مردم دارند این شب را فراموش می کنند، بیا که حد اقل در میان خانواده خود این شب را زنده کنم. نخست نزد خود برنامه ریزی کردم. برنامه طوری بود که باید به هر دو باجه خود میوند و ظفر تماس بگیرم که اگر انها می داشته باشند به شکل اشتراکی شب یلدا را با هم تجلیل کنیم. بدون هیچ کاری دیگر و مشوره با خانمم به همه ایمل زدم که ایا موافقید با هم شب یلدا را تجلیل کنیم؟ خوشبخانه همه با جوش و خروش موافق بودند، انروز ظفر بیمار بود و در خانه استراحت می کرد. تلفونی بااو نیز به تماس شدم، ظفر نیز استقبال کرد. رفتم سراغ برنامه ریزی، نخست لیستی اشیا و خوردنی های که در شب یلدا نیاز بود را ترتیب دادم. لست را به همه فرستادم تا هر کسی در مهیا ساختن اشیای ان سهم خود را اعلان کنند. مریم (دختر خاله خانمم) از نخستین کسانی بود که دستش را بلند کرد و چند چیز را از لست بیرون نویس کرده برایم فرستاد که این چیز را به جمع من. تا ظهر آنروز همه چیز ردیف شد و مسوولیت همه مشخص شد، از لست مواد مورد نیاز گرفته، تا لست مهمانان و فلمی که باید ان شب باهم ببینم. میوند (شوهر دختر خاله خانمم) یک پروچکتور را نیز برای دیدن فلم تدارک دیده بود. شب نیز با اعضای میزبان جلسه مختصری در خصوص محل برگزاری مجلس شب یلدا داشتیم. درست حوالی ساعت هشت بود که برای رساندن مادرم از خانه مامایم راهی حصه دوم خیر خانه شدم. انجا با ماما و اعضای خانواده اش چای مختصری نوش جان کردیم و راهی دهدانا شدیم. در دهدانا نیز بعد از یک زیارت مخصتر پدر دوباره راهی خانه خود گشتیم. در مسیر را خانمم از نبود شیر برای پسرم خبر داد. هنوز به نیمه راه نرسیده بودیم که متوجه دوکان میوه فروشی چهار فصل شدم، با خود گفتم اینجا ممکن است بتوانم تربوز برای شب یلدا پیدا کنم. خوشبخانه تربوز مناسبی پیدا کردم هر چند به دوبرابر نرخ فصلی اش. برای پسرم نیز شیر خریدیم و دل از شوق شب یلدا ذوق میزدیم. سرانجام به خانه رسیدیم و ان شب را با خواب راحت سپری کرده فردای آنروز راهی دفتر شدم. هنوز به شروع کارم سر و سامان نداده بودم که تلفونم به صدا و لرزه درآمد. تو گویی روحم از قبل با پیام که لحظات بعد ان گرفتم آگاه بود. در ناخود آگاهم می گفتم، آیا شب یلدای ما بخیر سپری خواهد شد؟ اما این تلفون این سوالم را، با نه، پاسخ داد. انسوی تلفون خانمم بود و گفت مادرت بیمار است و اورا بیمارستان برده اند. فقط گفتم خو و حرکت کردم. دستان و پاهایم در راننده گی به صورت درستش یاری ام نمی کردند. فکرم جای دیگری بود و دلم می لرزید. مادرم که زن فوق العاده با غیرت و نیرومند است، با درد های خرد و اندک به بیمارستان نمی رود. این نقطه مرا نگران می کرد که مادرم را چه شده باشد که اورا بیمارستان برده اند و اینک مرا نزدش می خوانند. حس ششم ام خبر از یک رویداد بد میداد. سر انجام چندین تخلف ورزی از قانون ترافیک به بیمارستان رسیدم. دیدم پدرم مضطرب و پریشان عقب در بیمارستان ایستاده است. از او پرسیدم مادرم را چه شده است. گفت:»معده اش درد میکند» گفتم فقط معده اش دردمی کند، پدرم گفت که ظاهراً از درد معده شکایت می کردم اما پزشکان می گویند که مشکل در پانقراصش است. در ان دم نتوانستم مادرم را ببینم و توان انرا نیز نداشتم. پزشکان ما را گاه این طرف و گاه انطرف، گاه برای معاینات و گاه برای خریداری ادویه می فرستاد. من تنها راننده بودم که باید در زمینه فعالیت می کردم. سر انجام در یک روز اول همه چیز عادی ثابت شد، یعنی بیمار هیچ تکلیفی ندارد. فردای روز اول که دوباره پزشکان بیمار را معاینه می فرمایند، می پرسند که اگر همه چیز عادی باشد پس این درد از چیست؟ پزشکان صحت نتایج لابراتواری و معاینات تلویزیونی را به چالش کشیدند و درخواست کردند که دوباره در جای مطمین تر معاینات تلویزیونی انجام شود. ناگزیر مادر را گرفته دوباره راهی پل باغ عمومی شدیم و معاینات جدید حکایت از التحابی شدن کیسه صفرای او داشت. پزشکان هیچ راهی دیگری جز عملیات نیافتند. ما نیز به سهم خویش این سو و انسو از دوستان و پزشکان را که می شناختیم پرسیدم تا چاره ای نشان دهند. سرانجام همه رأی به عملیات انهم در بیمارستان استقلال دادند. زمانی همه موافقت کردند که ما راضی به عملیات هستیم ثانیه شماری ام آغاز شد. زیر این عملیات خارج از خطر نیست و به گفته بزرگان عمر را نیم میکند. سر انجام لحظه فرار سید که مادر همه را نزد خویش خواند تا برای اخرین بار پیش از عملیات ببیند. با پاهای لرزان و دل گریان سوی شعبه عاجل رفتم تا مادرم را ببینم. در ظاهر همه را دل داری می دادم اما در دل به دربار خدا  طلب توفیق برای حفظ روحیه ام می کردم. آنروز دانستم که مادرم را در چه حدی دوست دارم و بودنش برایم چه ارزشی را دارد. مادرم را از روی تختش پاین کردند، او که رنگش از زرد شده بود، لنگ – لنگان سوی شعبه عملیات می رفت. نمی توانستم دیر زمانی به چهره اش نگاه کنم، چون چهره رنجورش دلم را کباب می کرد و روحم را می اشفت. مادر را وداع کردم و برگشتم نزد پزشک تا بپرسم اگر چیزی برای زمان عملیات نیاز باشد. پزشک گفت مقداری خون باید به طور احتیاط ذخیره کنید. از تصادف گروه خون من و مادرم هردو یکسان بودند. شتاب سوی بانک خون. پزشک موظف در بانک خون ابتدا فشار خونم را دید و سپس گروه خونم را بررسی کرد. همه چیز مثبت بود و موافقت پزشک را برای گرفتن خون کسب کرد. باید روی تختی بخوابم تا خونم را بگیرند. سوزنی به ضخامت جوال دوز در رگم فشردند. انگاه درک کردم که چرا ضرب المثل معروفی «سوزن د جان خود بزن جوال دوز د جان مردم» اینقدر جا افتاده است. زیرا درد بیشتر از سوزن دارد. خون سی – سی در خریطه که در پاین گذاشته بودند از وجودم خارج می شد. با خود می گفتم اینکه می گویند داشته اید بکار نیز بیجا نیست. زیرا خونی که در وجودم است از کسی دیگری جز مادرم نیست. خدا را شکر که این داشته مادرم روزی به کارش امد. من که دیگر کاری برای مادرم به عنوان خدمت نتوانستم، اما اینکه مقداری خونی در این لحظه حساس کار آمد شد خدا را شکران کردم. خون دهی نیز خلاص شد، اما همان چهره زرد و کمر خمیده مادرم که نالش کنان سوی شعبه عملیات می رفت زیر نظرم می آمد و ناراحتم می کرد. ناراحتی در جای کشید که دیگر دلم گرفت و گلویم پر از بغض شد. فشار پاین و سر چرخی را بهانه کرده راهی خانه شدم. در خانه نیز خود را این سو و ان سو مشغول نگهداشتم تا زمانیکه برایم احوال دادند که مادر از شعبه عملیات بیرون شد و عملیات نیز موفقانه به اتمام رسید. دوش کنان سوی بیمارستان راهی شدم. مادر را بعد از عملیات در حالت اغما دیدم. چهره اش در حالت اغما دیدنی نبود. زیرا او به شدت نفس می کشید و هیچ چیز را نمی دانست. همه از دختر گرفته تا پسر، عروس و دامادش گردش ایستاده بودیم. پدرم در پایان های پایش ایستاده بود و ما را دل پوری می داد که مادر تان شکر خوب است. اما او نیز نمی توانست بغض گلویش را پنهان کند. از انجا که بیمار را بعد از عملیات دوباره به شعبه عاجل بردند و شعبه عاجل جای برای پایوازان نیست، ما را خارج کردند. انشب نتوانستم بروم خانه و خواب کنم. مدتی در بیرون بیمارستان بودم و باری هم با چشم سفیدی تمام بر بدون اجازه پزشکان و کاکا گک و خاله کگ بیمارستان به دیدن مادرم رفتم. اما دیدنش هیچ دردی را دوا نمی کرد بل به نگرانی او اضطرابم می افزود. لحظه نگذشته بود که سر و سیمای حامد برادر کوچکم نیز پیدا شد. گفت که مادرم چطور است من نیز طبق معمول گفتم شکر خداست خوب است. تلفون ها پی هم دیگر از دوستان از نقاط مختلف افغانستان می رسید. همه دل پوری می دادند که انشاالله مادر جانت به زودی خوب خواهد شد. تلفون ها نیز برای ما قوت دلی بود، هر کس می گفت اگر خواست باشی میاییم نزد به بیمارستان، اما من منع می کردم، زیرا بودن افراد زیاد مشکلی را حل نمی کرد. چند ساعت از عملیات گذشته بود که همایون پسر مامایم نیز پیدایش شد. گفت:» عملیات بخیر گذشت» گفتم: «بلی، تشکر» همایون پسر مردانه است، او بود که در غیابم مادرم را با پدرم در موترش چندین بیمارستان برده بود تا اینکه سرنوشت انها را به بیمارستان استقلال کشاند. هر چند مادرم به عنوان عمه اش این حق را بالایش دارد، اما حق شناسی این روز ها کمتر رواج است. با همایون رفتیم داخل موترش، برای غم غلط کردن سی دی میر مفتون را می شنیدیم اما هیچ نوای لطف انگیز نبود، زیرا گوشم منتظر شنیدن صدای مادرم بود و مادر نیز در اغما. شب پخته تر شده رفت و هوا نیز سرد تر، سگ های که در اطراف بیمارستان بودن اندک – اندک به پناه گاهای گرم خود رفتند و رفت و آمد موتر در جاده نیز کم شد. بعد از هر ساعتی یک یا دو بیمار عاجل را به بیمارستان می آوردند و یک دو بیمار را خارج می کردند. با حامد همایون گفتم باید بروم قدری چای و دو دانه کمپل بیارم تا بتوانیم از سردی نجات یابیم. رفتم خانه، چمم به زیر یخچال خانه افتاد، دیدم تربوز است. یادم آمد که همان تربوزیست شب یلداست. با خود گفتم آدمی از سرنوشت خود آگاه نیست. بدون شک که اراده خداوند فوق اراده هاست. خواهر کمپل و ترموزی از چای را برایم داد. تازه از دهلیز بیرون شده بودم که دوباره فکر ان تربوز افتادم. برگشتم و تربوز را گرفتم و گفتم بگذار هر چه باشد اما امشب که شب یلداست. تازه تربوز را گرفته بودم که یاد شاهنامه افتادم، دل و نا دل شانامه را نیز با خود گرفتم و بر گشتم به بیمارستان. زمانی دوباره به بیمارستان برگشتم، دیدم حامد و همایون هنوز میر مفتون می شنوند و قصه های از اینجا و انجا می کنند. من نیز با انها در قصه و مجلس شان گد شدم و از اینسوو انسو قصه کردم و در میان قصه ها به تلفون های خبر گیران مادرم نیز پاسخ میدادم. باهم حوالی نیمه شب رفتیم و بازهم مادرم را دیدیم، هنوز هم در اغما بود. دوباره برگشتم به موتر. به بچه ها گفتم تربوز اورده ام تا شب یلدا را اینجا با خواندن شاهنامه تجلیل کنیم. همه گفتند باشد به ساعت بعد. خوردن تربوز و شاهنامه خوانی چندین بار به تعویق افتاد تا اینکه همه غرق خواب شدند. من نیز خواب رفتم و دوبار برای دیدن مادرم بیدار شدم. اما مادرم یا در اغما بود و یا هم در خواب. تکان موتر، صدای خواب الود حامد که می گوید فرهاد ،فرهاد بیدار هستی؟ ها بیدار هستم. شب یلدای ما صبح شد و مادر هنوز در شعبه عاجل. باید برگرم به خانه تا خانمم را به دفتر برسانم و قدری بخوابم. خانه برگشتم و تقریباً وقت چاشت بود، غذای چاشت مانند هر روز دیگر سر وقت آماده شد، روی صفره غوری برنج، لوبیا، ترکاری و ترشی را گذاشتند. تلاش کردم اندکی غذا بخورم اما میلم نشد. وارد اتاق کنار اتاق نان شدم. آفتاب از فاصله که بین دو پرده وجود داشت می تابید. نور افتاد یک خطی سه سانتی متری را روی قالین به رنگ زرد روشن و گرم کرده بود. وقتی می خواستم بروم در کنار کلکین بخوابم روی این خط پایم آمد، احساس خوبی کردم، پدر ها را به دو طرف کشیدم و لحافچه را سر خود کش کردم تا برای نیم ساعت بخوابم. خودم برای خود لالای خواندم، مادری که موهایم را برای خواب های چاشتانه نوازش می کرد در بستر بیماری است، پس همه کارم را باید خودم بکنم. هنوز دقیقه نمی گذشت که خوابم برد، چندین خواب افسرده نیز دیدم که به یادم نیست. صدا غم – غم و پس – پس شنیدم، با خود گفتم شاید خوابم و خواب می بینم. اما اندکی خود را تکان دادم متوجه شدم که خواب نیستم و چند نفر در اتاق نشسته اند و در مورد مسایل مختلف صحبت می کنند. در همین وقت کسی گوشی مبایل را در گوشم گذاشت، صدای که از انطرف خط تلفون می آمد آشنا بود اما به جا نیاوردم، از جا برخواستم تا خواب از سرم برود، آها شناختم خانمم است. خانمم مانند هر وقت دیگر با ملاطفت گفت کجاستی فرهاد؟ گفتم خانه، گفت مگر قرار نبود تو رأس ساعت 4:30 بیاییم دنبالم، گفتم خوب هنوز که وقت است، گفت وقت خاک است، 4:23 دقیقه است. با شنیدن این گوشی ام را دیدم که راستی هم نزدیک چهارنیم عصر است. بی درنگ برخیستم و حرکت کردم به سوی دفتر او و اورا آوردم بیمارستان. آنروز نیز سپری شد، مادرم روز به روز حالش بهتر میشد اما هنوز هم در شعبه عاجل بود. رفتن به شعبه عاجل به سختی سفر کردن فلسطینیان به خاک اسرایل بود. باید از چندین در می گذشتی، چندین کاکا و ماما را از خود می کردی و سر انجام خاله را راضی می ساختی. به هر کدام باید قدری پول می پرداختی و دروغ می گفتی که مریض مان گفت تو اورا خیلی خدمت کردی سپاس گذارم. سر انجام مادر از شعبه عاجل نیز به شعبه بستر انتقال شد. اینجا فاتح جنگ سرد خاله انیسه قهرمان و سردم دار شعبه بود. خاله انیسه زن از پا ها فلج و به دور از خانواده اش در هیمن بخش شب و روز خود را سپری می کرد. می گفتند او برای سه وقت نان اینجا کار میکند و هیچ دستمزدی ندارد. خاله انیسه با همان ویلچر خود از شعبه بستر مواظبت می کرد. مواظبت او شامل کشیدن پایوازان و قفل کردن دهلیز شعبه بستر بود و از عمده ترین وظایف دیگرش غالمغال کردن بالای بیمار داران بود. خواهرم که مادام نزد مادرم می بود، توانسته بود قلب این قهرمان را نرم کند و از او اجازه بودن بیست و چهار ساعت در اتاق بیماران را بگیرد. این زن باری آب بود بارها آتش. یکبار ترا فرزند خطاب می کرد و باری هم ویلگرد بیکاره که مزاحم همه بیماران می شوی. من تا اخر ندانستم که اورا چطور از خود کنم. من هنگامی که مادرم در بستر بود بیشتر از سه بار نزدش نرفتم، مشکلات در ورود از یک سو و کم دلی من از سوی دیگر سبب می شد که بیشتر اوقات احوال مادر را از طریق تلفون بگیرم. آهسته – آهسته همه چیز عادی شد و مادر می توانست راه بگردد و خودش زنگ بزند و احوالش را برای فرزندانش بگوید. ما هم خرسند بودیم، اما هنوز هم جایش در خانه خالی بود و همه یادش می کردند. از خوردن چای گرفته تا خوابیدن گوش هایمان منتظر صدایش بود که بگوید با چای چه میل داری بخوری، وقتی می خوابی چقدر جوب برای گرم کردن اتاقت بیارم، شام چه میل دارید بخورید و هنگام برگشتن به خانه دعایش را همواره یاد می کردم. حویلی دهدانای ما همه چیز داشت جز مادرم، هنگام که تنبه دروازه چوبین را میفشردم و وارد حویلی باغچه مانند می شدم پاهایم یاری نمی کردند که پیش بروم زیرا مادر در خانه نبود. دیگر کسی نبود که مرا در آغوش گرمش بفشارد و بگوید خوش آمدی. سر انجام ما همه برگشتم به کار و وظیفه اما مادر هنوز هم در بیمارستان. اکنون او نیز با بیمارستان عادت و خو کرده است اما ما با دوری نمی توانیم خو کنیم. من منتظرم پزشک بگوید دیگر نیاز نیست در بیمارستان باشد اما نه او هموار می گوید که مراقبت از او هنوز هم مهم است. اما آن روز خیلی هم دور نبود. امروز سر انجام پدرم زنگ زد که مادرت را از بیمارستان مرخص می کنند، با موترت بیا مادرت را ببر خانه. با همان اضطراب که بار اول برای دیدن مادرم به سوی بیمارستان هفته پیش می رفتم با با همان اندازه خرسند و خوشحال سوی بیمارستان رفتم و مادرم را گرفته سوی خانه رفتم. اینبار به هیچ کس پول ندادم و هیچ کسی را هم کاکا و ماما نگفتم و هیچ کسی هم خاله جان قندم نبود. زیرا مادرم با من بود کارم به جز خدا به کسی دیگر بند نبود.

پس از آن که کمیسیون انتخابات نتایج جنجال برانگیز انتخابات پارلمانی کشور را اعلام کرد ، 249 تن از سراسر کشور به مجلس نمایندگان راه پیدا کردند. گفته می شود که نزدیک به 50 درصد از اعضای مجلس نمایندگان افراد سابقه هستند.

در این میان نزدیک به 110 تن از نمایندگان وابسته به اپوزیسیون دولت می باشند.

نامزدان ریاست مجلس نماینده گان از راست به چپ قطار بالا داکتر محی الدین مهدی، عبدالفیظ منصور، میرویس یاسنی، محمد یونس قانونی. قطار پایین از راست به چپ داکتر رمضان بشردوست، احمد بهزاد، عبدالرب رسول سیاف و حاجی ظاهر قدیر

در همین حال ، هشت تن از نامزدان برنده انتخابات و چهره های مطرح سیاسی خود را برای ریاست مجلس نمایندگان نامزد کرده اند.

لطفاً در این نظر سنجی شرکت کرده رأی تان را در مورد رییس احتمالی مجلس نماینده گان ابراز کنید.

 

 

چگونه کشورما افغانستان نام گرفت؟

دراین مقاله به چگونگی نام تاریخی افغانستان که ازآریانا به خراسان وسپس به افغانستان تغیریافت پرداخته می شود. نخست ازآریانا سخن بمیان می آید. ازمناطق وسرزمین های که شامل قلمرو کشورآریانا می شد. سپس تغیرنام آریانا به خراسان وقلمروخراسان زمین باتذکری ازخانواده های حکومتگروحاکمان خراسان تبیین وبررسی می شود. درپایان ازافغانستان سخن میرود. چه زمانی کشورما افغانستان نامیده شد واین نام چگونه وازکجا بمیان آمد؟

آریانا:

نام افغانستان هرچند درفاصلۀ بیشترازدوقرن اخیر به این کشورداده شد، اما پیشینۀ تاریخی این سرزمین وساکنانش به هزاران سال قبل بر میگردد. درآن گذشته ها کشورکنونی افغانستان بخشی عمده ای ازسرزمین بزرگی بود که آنرا «آریانا» یا » ایریانا» ویا » آریا وایریا» می خواندند. این نام ازهزار سال قبل ازمیلاد تا قرن پنجم میلادی به افغانستان امروزوبخش های از ایران کنونی، مناطقی درآسیای میانه وبخش هایی درشمال وغرب پاکستان اطلاق میگردید. محقق ومؤرخ قدیمی یونان اراتوس تینس (Eratosthenes ) درنیمه ی قرن سوم پیش ازمیلاد، آریانا را نام قدیم و گذشتۀ دور افغانستان می خواند. (1)

دکتورمحمد حسن یمین پروفیسور ومحقق علم تاریخ افغانستان، درمورد حدود و وسعت قلمرو سرزمین آریانا می نویسد: « استرابو جغرافیا نگار ومؤرخ یونانی براساس گفتارارا توتینس حدود وثغورآریانا وبه همین گونه » بطلیموس وبیلو» ولایات آریانا را درهفت ولایت این چنین مشخص ساخته اند:

1 ـ مارجیانا ( حوزۀ مرغاب)

2 ـ بکتریانا ( بلخ وبدخشان)

3 ـ هریوا ( حوزۀ هرات )

4 ـ پاروپامیزاس ( حوزۀ کابل وهزاره جات )

5 ـ درانجیانا ( حوزۀ سیستان )

6 ـ اراکوزیا ( حوزۀ ارغنداب )

7 ـ گدروزیا ( حوزۀ بلوچستان ) » ( 2 )

سرزمین آریانا به عنوان یکی ازکانونهای هفتگانۀ تمدن کهن جامعۀ بشری محسوب می شود. آریانا در زمرۀ سرزمین های چون: بین النهرین، مصر، سواحل شرق مدیترانه، چین، نیم قارۀ هند، شبه جزیرۀ یونان، ایتالیا وروم قدیم است. ساکنان این سرزمینها هزاران سال قبل دربخش های مختلف علوم ریاضی، نجوم، طب، حکمت، تجارت، کشتی رانی، نقاشی، ایجاد الفباء، زراعت، صنایع دستی، هندسه وغیره دارای تمدن درخشانی بودند ودرواقع پایه های تمدن امروزین جامعۀ انسانی را درسیارۀ زمین گذاشتند. آریانا درمیان حوزه های تمدنی مذکور از دو تا سه هزارسال قبل ازمیلاد مسیح دارای زراعت وآبیاری وشهر های آباد وپرجمعیت بود. ونقطۀ اتصال میان تمدنهای بزرگ یونان، چین، هند وبین النهرین محسوب می شد.آیین زرتشت یا زردهشت درصدها سال قبل ازمیلاد مسیح توسط مبلغ وبنیانگذارآن به همین نام از بلخ کنونی افغانستان که » بکتریا» یا » بکتریانا» نام داشت، ظهورکرد. بلخ یا » باکتریا» مرکز وپایتخت مملکت آریانا بود. به نوشته یک مؤرخ ومحقق کشورافغانستان به نقل از کتاب» سحرگاه آیین زرتشت» تألیف آر. سی. زاهنر چاپ نیویارک: «… از روایت پارسیان هند که ازباز ماندگان زردهشتیان پیش از اسلام هستند وسنن ملی شانرا به دقت حفظ کرده اند چنین بر می آید که وی درسدۀ ششم پیش از میلاد مسیح درسرزمین باختر واقع درشمال افغانستان کنونی دربین قبایلی ظهور کرده بود که خودرا آرین می نامیدند. (3) کتاب مقدس آیین زرتشت «اویستا» نام داشت که درآن عقاید وتعالم مربوط به آیین زرتشتی وموضوعات دیگری بیان گردیده بود. نوشته هایی بروی سنگ که ازدوران امپراطوری هخامنشیان دربیشترازشش قرن قبل از میلاد مسیح منسوب به کتاب اویستا بدست آمده است نشان میدهد که بیشترین ولایات ومناطق سرزمین آریانا درکشور کنونی افغانستان موقعیت داشت. از 12 ولایت آریانا درآن کتیبه های سنگی بدینگونه نام برده می شود:

1 ـ هرکانیا (گرگان)

2 ـ پارتیا (درۀ خراسان)

3 ـ زرانکا ( زرنج)

4 ـ ایریا (هرات)

5 ـ خوارزمیا (خوارزم)

6 ـ بکتریانا (بخدی، بلخ)

7 ـ سغدیانا(سغد)

8 ـ گندارا (حوزه کابل وسند)

9 ـ ستا گیدیا (هزاره جات ومناطق مرکزی افغانستان)

10 ـ اراکوزیا (حوزۀ ارغنداب)

11 ـ ماکا( مکران وبلوچستان(

12 ـ ساکا( خاک های سکایی سیستان) (4)

نقشه های متفاوتی از اریانا در دسترس است که همه را اینجا می گذاریم.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

ظهور زرتشت وآیین زرتشتی که برخی زرتشتیان اورا درجملۀ پیغمبران الهی محسوب میدارند حاکی از تکامل وپیشرفت انسانی و وجود تمدن دردیار وسرزمین کهن آریانا بود. عده ای معتقد اند که آیین زرتشت برخلاف تصور وباوری ناشی ازعدم آگاهی تعالیم اصلی این آیین ویا دراثر تحریفی که به آن واردشده است نه برمبنای آتش پرستی بلکه برمبنای یکتا پرستی قرار دارد. خداوند یکتا درآیین زرتشتی»اهورا مزدا» (هستی بخش بزرگ ودانا) خوانده میشود وتعالم این آیین برمبنای دستوراخلاقی: » اندیشه ی نیک»، » گفتار نیک»، و» کردارنیک» استوار است. (5)

در دورۀ ظهور زرتشت، آریانا دارای حکومت واداره بود. واین دلیل دیگری برموجودیت تمدن کهن بشری در آریانای گذشته محسوب می شود. زرتشت رهبر ومبلغ آیین خود توانست زمامدار یا پادشاه ولایت باکتریانا یا بلخ مرکزآریانا را که «گشتاسب» نام داشت به آیین زردشتی معتقد بسازد. پس ازآن آیین زردشتی از بلخ به سایر ولایات وقلمرو سرزمین آریانا وحتی خارج ازآن بسوی شمال غرب وغرب گسترش یافت. برغم آنکه پایتخت مملکت آریانا در باکتریا یا بلخ وسراسرقلمروآریانا بعد از ظهور زرتشت مورد هجوم ویورش قبایل» مادها» و»پارتها» یا» پارسها» ازشمال غرب وغرب وسپس قبایل بدوی وبیابانگرد صحرای مغولستان ودشت های آسیای مرکزی قرارگرفت، اما آیین زرتشت درقلمرو آریانامهاجمان را مجذوب خود ساخت. بگونه ای که درمطالعه وبررسی تاریخ آریانا دیده می شود که مهاجمان ویورشگران از بیرون قلمرو آریانا با ایجاد دولت ها وامپراطوری های مقتدردراین قلمرو بیشتربه آیین وفرهنگ ساکنان آریانا گرویدند وبا وجود یک دوره ستیزه گری و ویرانی درترویج وگسترش فرهنگ آرین زمین ازآیین ودین تا زبان آن تلاش کردند.

درحالیکه قسمت اعظم حدود قلمرو آریانا را آنگونه که تذکر رفت کشور کنونی افغانستان تشکیل میداد اما بعداً درقرن بیست میلادی محمد رضاشاه مؤسس خاندان پهلوی درایران همان نام آریانا یا ایریانا را با اندک تغیر لفظی به نام ایران به سرزمینی گذاشت که از کشورپارس یا فارس قدیم وبخشی از قلمروآریانای کهن تشکیل یافته بود. پروفیسور محمد حسین یمین محقق ونویسندۀ افغان به نقل از «هانری ماسه» محقق غربی درمورد تاریخ وتمدن ایران این مطلب را مورد تأیید قرار میدهد: « نام ایران برای کشورایران امروزی نامی است بسیار تازه که از مدت تقریباً ششش دهه بدین سو برفارس کهن اطلاق شده است. آنهم بنا برملحوظات ویژه وبا تحلیل اینکه همه موارث تاریخی، مدنی وفرهنگی مملوازافتخارات دیرینۀ آریانا دراین واژه خلاصه شده است. یعنی این نام به صورت آگاهانه بر فارس (پارس وبه شکل لاتین آن پرشیا) اطلاق گردیده است. چنانکه رضا شاه مؤسس سلسله پهلوی که به گذشتۀ پر افتخار ایران کهن (به قول خودش) توجه بسیارداشت کمی پس از رسیدن به سلطنت تصمیم گرفت کشوراوکه تا آن زمان معروف به فارس بود ایران خوانده شود. » ( 6 )

همچنان این محقق ونویسندۀ افغانستان در بخشی دیگر ازتحقیقات خود مینگارد: « سرپرسی سایکس دراین باره مینویسد: » اهل کشوریکه به زبان انگلیسی پرشیا( Persia) نامیده میشود آن کشور را ایران وخودشان را ایرانی میخوانند واین لفظ همان است که دراویستا » ایریا» ضبط شده ومعنای آن خاک آریان است، بنا برآن این لفظ ایران هرگاه به اصطلاح سیاسی امروزه استعمال شود محدود به کشور و دولت جدیدی است که انگلیسها آنرا پرشیا ( Persia ) میخوانند.» ( سرپرسی سایکس، تاریخ ایران، ترجمه تقی گیلانی، تهران 1323، ص 5 ) » دیا کونوف» با استناد به آثار استرابو وتأکیدقول وی میگوید:» به کاربستن صفت ایرانی ممکن است چنین تعبیر شود که صحبت برسرزبان، دولت وکشورایران است، چنانکه برهمه معلوم است اصطلاح ( ایران) به صورت باستانیش یعنی » آریا» درآغاز شامل فارس نبوده است.»( دیاکونوف، تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، چاپ تهران، سال 1345، ص 581)

و درمورد جدیداً تسمیۀ فارس به ایران درکتاب ارانسکی( زبانهای ایرانی) آمده است: » کلمۀ ایران به عنوان کشور جدید خاورمیانه فقط درپایان قرن نوزدهم به چشم میخورد وتنها درسال 1935 بود که دولت ایران( فارس) این کلمه را رسماً به نام قدیمی Persia بع عنوان نام رسمی کشورخود پذیرفت به همین جهت خلط کلمه Iran درمعنی جدید رسمی با همین کلمه درمعنی تاریخی آن که غالباً به چشم میخورد اشتباه فاحشی است. » ( یوسف اراسکی، زبانهای ایرانی، ترجمه علی اشرف صادقی، تهران، نشر سخن، 1378، ص 34 ) » ( 7 )

بعد از نامگداری ایران توسط محمد رضا شاه به سرزمین فارس وبخشی از آریانا درکشور ایران این ذهنیت واعتقاد ایجاد شدکه تمام نشانه ها وافتخارات گذشتۀ سرزمین آریانا متعلق به ایران امروز است. حتی برمبنای چنین ذهنیت وباورنادرست، آن عده از دانشمندان، مبارزان، سیاستمداران، عرفاء وشعرای که درقلمرو افغانستان کنونی زاده شده اند ازسوی ایرانیها متعلق به خودشان قلمدادشده وایرانی خوانده می شوند. آنگونه که مولانا جلال الدین بلخی، حکیم ابوعلی سینای غزنوی، امام فخر رازی، ابومسلم خراسانی و…. که همه درمناطقی از افغانستان کنونی تولد شده اند شاعران وحکیمان ایرانی نه به معنی تعلق آنها به آریانای کهن بلکه به ایران کنونی گفته می شود.

هرچند دولت افغانستان درنام گزاری مذکور اعتراضی به دولت ایران نکرد، اما براساس تذکر عبدالحی حبیبی مؤرخ ومحقق مشهور افغان در مجلس بزرگداشت فردوسی دردانشگاه کابل گفته می شود که: « این تصمیم از طرف دانشمندان افغانی بنا بر ملاحظات تاریخی مورد اعتراض قرار گرفت ومرحوم غبارواعظمی وبعضی دیگربه نماینده گی ازقشرروشنفکربه وزارت خارجۀ افغانستان رسماً احتجاجیۀ خودرا سپردند اما از طرف دولت وقت به آن اعتنایی نشد.» ( 8 )

البته دلیل بی اعتنایی وسکوت دولت افغانستان به عدم ملی بودن دولت وماهیت قبیله ای وقومی آن برمیگشت که تضعیف رابطۀ کشوروبخش اعظم ساکنانش را به گذشته درجهت اهداف ومنافع قومگرایانۀ خود ارزیابی میکرد.

دریک دورۀ طولانی یک ونیم هزار ساله که افغانستان امروز بخشی ازآریانای کهن بود وبه سرزمین وکشورآریانا یا د می شد خانواده های متعددی چه به عنوان مهاجم وچه عنوان زمام داران برخواسته از داخل درآریانا حکومت کردند. دراین جا تنها به تذکر خانواده های شاهان وحاکمان آریانا وزمان حاکمیت شان می پردازیم:

1 ـ هخامنشیان از 545 تا 333 قبل از میلاد مسیح

2 ـ یونانیان از 333 تا 250 قبل از میلاد

3 ـ یونانو باختری از 250 قبل از میلاد تا ده های اول میلادی

4 ـ کوشانی ها از سال 40 تا 220 میلادی

5 ـ از کوشانی تا یفتلی از 220 میلادی تا 425 میلادی

6 ـ یفتلی ها از 425 تا 566 میلادی

قابل یاد آوری است که قلمرو ومحدودۀ حاکمیت وزمام داری شاهان و زمام داران خانواده های مذکور درسرزمین آریانا دردوره ها وسالهای حاکمیت شان متفاوت بود. گاهی این قلمرو دراثرقدرتمندی شاهان وزمامدارانی که به هجوم ویورش دست میزدند وسیعتر میگردید. گاهی نفاق درونی اعضای خانواده ها وسران قبایل وعشایراقوام به تضعیف وتحلیل آنها می انجامید وحکومت های مستقل ایجاد می شد وبا این ضعف وناتوانی، خانواده های حاکم وحاکمیت های شان بسوی انقراض میرفتند وسقوط میکردند.

خراسان:

بعد از نفوذ وگسترش اسلام از شبه جزیرۀ عربستان بسوی مشرق، سرزمینی که تا آن دوران آریانا خوانده می شد نامش را به » خراسان» به معنی مشرق وطلوع گاه آفتاب داد. هرچند واژۀ خراسان قبل از نفوذ اسلام واستیلای اعراب مسلمان نیز به کشور امروز افغانستان اطلاق می شد. آنگونه که عبدالحی حبیبی از کشف مسکوکات شاهان هفتلی سخن میزند که لقب آنها خراسان خوتای یا خراسان خدای بعنی شاه خراسان نوشته شده است. ( 9 )

اما سرزمین آریانا بعد از نفوذ اسلام واستیلای عرب بگونه رسمی خراسان نام گرفت وبه همین نام مشهور گردید. پس ازآن نام خراسان وخراسانیان در آثار ونوشته های نویسندگان وشاعران خراسانی، مؤرخین ومحققین عرب وغیر عرب به کثرت انعکاس یافت. درنوشته ها وآثار این محققین ونویسندگان با وجودیکه ازحدود ومناطق کشورخراسان با تفاوت واختلاف سخن بمیان می آید، افغانستان امروز بخش بزرگ ومحوری خراسان محسوب میشود. مؤرخ وجغرافیه دان عرب احمد بن یحیی بن جابر بغدادی که معروف به بلاذری است درتألیف مشهور خود » فتوح البلدان» درسال 255 هجری ولایات: نیشاپور(مناطق شرقی ایران امروز)، هرات، مرو، جوزجان، بادغیس، سمنگان، بدخشان، بلخ، بامیان، ماوراء النهر وخوارزم را از مناطقی مربوط به خراسان میداند. ( 10 )

مؤلف کتاب مشهور «مسالک وممالک»، ابو اسحاق ابراهیم بن محمد اصطخری درحالیکه مناطق نیشاپور، مرو، هرات، بلخ، غرجستان، تخارستان، غور وبامیان به شمول غوربند، لوگر، کابل، نجراب، پروان، غزنی، پنجشیر را جز خاک خراسان میداند، سند وماوراءالنهر را از آن مستثنی میدارد. (11)

خراسان بعد ازسقوط امپراطوری ساسانی فارس بدست کشورگشایان مسلمان عرب به تدریج طی نبرد های سخت وطولانی تحت سیطرۀ حاکمان اعراب قرار گرفت. نفوذ اعراب به خراسان بعد از سال 642 مسیحی آغاز شد ونخستین بار در دوران خلافت اموی ها درسال 661 مسیحی شخصی بنام قیس به عنوان اولین حاکم اموی وارد ولایت نیشاپور در سرزمین خراسان گردید. از آن پس لشکر کشی های متعددی بسوی سایر ولایات خراسان توسط زمام داران اموی صورت گرفت. لشکر کشی وجنگ اعراب بصورت پیوسته تا کمتراز دو قرن در ولایات ومناطق مختلف خراسان ادامه یافت. چون از یکطرف دراثر مقاومت وانقیاد ناپذیری مردم خراسان ازدین اسلام وحاکمیت اعراب مسلمان، پیشرفت آنها درتسخیر خراسان زمین به کندی صورت میگرفت واز سوی دیگر مخالفت وشورش دربرابرحاکمان جدید از سوی مردم به وقفه ها از سرگرفته می شد. اعراب تلاش کردند تا با جابجایی واسکان هزاران نفرازلشکریان را با خانواده هایشان درمناطق مختلف خراسان از مخالفت وقیام مردم جلوگیری کنند وزمینه را برای باور وپذیرش مردم به دین اسلام مساعد تربدارند. این راهکار درجلب وجذب مردم خراسان بدین جدید (اسلام) مؤثر وثمر بخش بود.هرچند جنگ ها ومقاومت هایی پراگنده ادامه میافت وشاهان یا زمام داران کابلستان بیشتراز هرمنطقه و ولایت خراسان زمین به جنگ علیه لشکریان اعراب پرداختند اما درجریان کمترازدو قرن، اسلام به سراسر خراسان نفوذ کرد. مردم بدین جدید درآمدند ویکنوع اختلاط وامتزاج فرهنگی میان آنها و فاتحان غالب بوجود آمد. به نحوی که دراین مدت وبعداً خراسانیان همراه با مردم فارس قدیم یا بخشی از ایران امروز حتی بیشتر از اعراب درتمدن اسلامی وپیشرفت علوم ومعارف اسلامی نقش ایفا کردند. آنگونه که میرغلام محمد غبارمؤرخ افغانی به نقل ازامین احمد نویسنده ومحقق مصری می نویسد:

«خراسان دردورۀ اسلام ازطرف عرب به جنگ وصلح فتح شده وباردیگر استعداد وقابلیت طبیعی ودرایت خراسانی در امورسیاست وعلوم وفنون ظاهر شد، وخراسان نسبت به سایر ممالک اسلامی، بیشتر علما وامرای نامدار پرورش داد. » (12)

برغم آنکه دین اسلام درخراسان زمین هرچند با سختی ومخالفت مردم پذیرفته شد ودولت اموی عرب، خراسان را درسیطره وحاکمیت خود درآورد اما حرکت وقیام استقلال طلبانه علیه سلطۀ حاکمیت اموی وسپس علیه حاکمان عباسی ازسوی مردم مسلمان خراسان درمقاطع مختلف زمانی بوقوع پیوست. انگیزه های اصلی نهضت آزادیخواهانه از یکطرف که به روحیۀ استقلال طلبانه ی خراسانیان مربوط می شد ازجانب دیگر عملکرد تبعیضگرایانه، ظالمانه وغیر عادلانۀ حکام عرب درسرزمین خراسان مسبب تحریک وتحریص این روحیه می گردید.

نخستین درفش استقلال طلبانه را علیه امویها ابومسلم خراسانی درسال 129 هجری مطابق 746 میلادی برافراشت. ابومسلم متولد سال 720 مسیحی درشهر انبار قدیمی و ولایت سرپل کنونی افغانستان بود. اودرمرو با گرد آوری یکصد هزار نیرو ازولایات مختلف خراسان پایان خلافت یا حاکمیت خاندان اموی وآغاز خلافت خاندان عباسی را اعلان کرد وخودرا شهنشاه خراسان خواند. اوقلمرو خراسان را از تسلط حاکمان اموی تصفیه نمود وسایر مناطق وسرزمین های اسلامی را به نفع حاکمیت جدید خاندان عباسی اعراب از سلطه ی اموی ها کاملاً خارج ساخت وبه حاکمیت خاندان اموی نقطۀ پایان گذاشت. اما بعداً در 25 شعبان 137 هجری قمری مطابق 754 مسیحی از سوی منصور خلیفۀ عباسی بصورت ناجوانمردانه با خدعه ونیرنگ به قتل رسید.

بعد از قتل ابومسلم قیام های متعددی علیه تسلط حاکمان عباسی درخراسان بوقوع پیوست. قیام » سندباد» درسال 759 مسیحی درهرات ونیشاپور، قیام» حکیم مقنع» درسال 775 درمرو، قیام «استاد سیس بادغیسی» درسال 766 درهرات وقیام » حمزۀ سیستانی» درسال 799 میلادی درسیستان از مشهورترین قیامهای بودند که از سوی زمامداران عباسی سرکوب گردیدند. اما درسال 206 هجری (821 مسیحی) طاهر بن حسین پوشنگی هراتی( ولسوالی زنده جان کنونی هرات) یکی از سرداران نیروی مامون الرشید خلیفه عباسی که به حاکمیت مرو توظیف شد استقلال خراسان را اعلان کرد. وی با اعلان استقلال خراسان بنیانگذار حاکمیت خانوادۀ طاهریان گردید که بعد ار اوتا سال 872 افرادی ازاین خانواده بنام های: طلحه بن طاهر، عبدالله بن طاهر، طاهر بن عبدالله ومحمد بن طاهر به حکومت پرداختند.

بعد از شکل گیری دولت مستقل طاهریان درخراسان که تسلط حاکمان عربی تضعیف گردید و خلافت عباسی ها دربغداد بسوی انحطاط رفت، دولت های مستقل درخراسان ادامه یافت. هرچند که در دوره های مختلف با لشکر ویورش های مهاجمان بیرونی همچون چنگیز خان مغولی و تیمورگورگانی استقلال خراسان ازمیان رفت، مدنیت وآبادی شهرها تخریب گردید. خانواده های که بعد ازسلسلۀ طاهریان درخراسان به پادشاهی وزمام داری پرداختند عبارت بودند از:

صفاریان که مؤسس این خانواده یعقوب بن لیث ازسیستان بود. اودرشهر زرنج مرکز ولایت نیمروز افغانستان کنونی پیشه ی آهنگری داشت وبعد به گروه عیاران خراسان پیوست. وی درآغاز سیستان وسپس تمام خراسان را درسیطرۀ خود آورد. پس ازیعقوب، عمرولیث وطاهر بن محمد ازاین خانواده حکومت کردند تا آنکه حاکمیت آنها درسال 910 مسیحی توسط سامانی ها سقوط داده شد.

مؤسس خانوادۀ سامانی های تاجک تبار شخصی بنام سامان خدا یا سامان خدات از بلخ وسمرقند درشمال خراسان قدیم بود. اودربلخ پا به عرصه ی سیاست گذاشت. اسماعیل یکی ازپسرانش که به حکومت بخارا رسید، دولت مقتدر ومتمدن سامانیان را درخراسان بمیان آورد. درطول بیشتر ازیک قرن تداوم حکومت سامانیان علاوه ازاسماعیل بن احمد سامانی، ابو نصراحمد بن اسماعیل، نصربن احمد، نوح بن نصر، عبدالملک بن نوح، ابوصالح منصور بن نوح وابوالقاسم نوح بن منصورازاین خانواده درخراسان به حکومت رسیدند. وحکومت آنها درسال 999 میلادی توسط سلسلۀ غزنویان پایان یافت.

مؤسس دولت غزنویان درخراسان سبکتگین داماد الپتگین ازغلامان ترک تبار دربار شاهان سامانی بود که به افسری گارد شاهی وبعداً به سپهسالاری ارتش سامانی رسید. اودرسال 962 با تصرف ولایت غزنی حکومت مستقلی را از دولت سامانی تشکیل داد. بعد از مرگ وی دامادش سبکتگین براریکۀ حاکمیت تکیه زد وبربسیاری از ولایت خراسان سلطه یافت. اودر 997 بمرد وحکومت را درخراسان ابوالقاسم محمود پسر بزرگش بدست گرفت که بعداً با ایجاد یکدولت مقتدرازطریق یورشگری وتوسعه طلبی به سلطان محمود غزنوی مشهور گردید. اواز مقتدرترین شاهان خانوادۀ غزنویان محسوب می شد که قلمرو خراسان را از قزوین تا دریای ستلج درهندوستان شمالی وازخوارزم درآسیای میانه تا بحرعرب توسعه داد. بعد ازسلطان محمود پسرانش سلطان محمد وسلطان مسعود وسپس سلطان مودود بن مسعود، علی بن مسعود ومسعود بن مودود، عبدالرشید بن محمود، ابراهیم بن مسعود، مسعود بن ابراهیم، ارسلان شاه بن مسعود، بهرامشاه بن مسعود، خسرو شاه بن بهرامشاه، خسرو ملک بن خسرو شاه ازخانوادۀ غزنویان تا سال 1148 درخراسان حکومت کردند.

بعد از غزنویان، سلجوقیان ازترکمنان بحیرۀ بالخاش واراک به تشکیل حکومت درخراسان پرداختند. مشهورترین زمامداران آنها طغرال شاه، آلپ ارسلان، ملک شاه وسلطان سنجر بود که سلطان اخیرالذکر در 1157مسیحی بمرد وبه حاکمیت سلجوقیان توسط خانوادۀ غوریها پایان داده شد. سلاطین غوری که بعد ازغزنویها درخراسان به زمامداری پرداختند ساکنان بومی ولایت کوهستانی غوردرمناطق مرکزی خراسان زمین بودند. غوریها قبل ازغزنویان استقلال محلی خودرا داشتند وپیوسته با دولت ها وحکام ماقبل خویش برسرحفظ استقلال وخودمختاری خود درجنگ وکشمکش به سر میبردند. ازمشهورترین پادشاهان غورعلاءالدین جهانسوز بود که شهرغزنی پایتخت امپراطوری غزنویان را درسال 1148 مسیحی به آتش کشیدوبه کشتار و ویرانی بی حساب پرداخت. پایتخت سلاطین غوری شهر «فیروزکوه» درغوربود. بعد ازآنکه علاء الدین در 1155 مسیحی بمرد پسرش سیف الدین جانشین پدرشد. سپس مردان دیگری ازاین خانواده تا اوایل قرن سیزدهم میلادی ( 1214 میلادی) یکی پی دیگری به سلطنت رسیدند. بعداً حاکمیت این خاندان توسط خوارزمشاهی ها که درشمال غرب خراسان بنام » آل مامون» ازدورۀ سامانیان به بعد حکومت محلی داشتند سرنگون گردید.

مشهورترین ومقتدرترین شاهان خوارزمی سلطان علاء الدین محمد بن تکش بود که از 1199 تا 1219 مسیحی پادشاهی کرد وبا راندن آخرین بقایای حاکمیت غوریها ودرهم کوبیدن دولت ترکی ثمرقند ودولت فراختایی کاشغرستان درشمال شرق خراسان، امپراطوری بزرگی بوجود آورد. اما دولت خوارزم شاهی در دوران سلطنت وی با یورش چنگیزخان مغلی ازمیان رفت. سلطان محمد خوارزم شاه که با قتل وغارت کاروان تجارتی چنگیز وسپس قتل نمایندۀ او، موجب هجوم چنگیز به خراسان زمین شد، خود بدون مقاومت دربرابر یورشگران چنگیزی پابه فرار نهاد.

تموچین مشهوربه چنگیزازقبیلۀ بدوی وبیابانگرد» بورجیقین» منگولیا بود که برهمه قبایل دیگر مغولی فایق آمدوحکومت نیرومندی را درمغولستان یا منگولیا بنا نهاد. اونخست چین شمالی وترکستان شرقی را تصرف کرد وسپس دراثر اشتباه سلطان محمد خوارزم شاه درسال 1220 مسیحی با دوصد هزار عسکر ترک ومغول بسوی کشورخراسان هجوم آورد. چنگیز با لشکریانش علی الرغم مقاومت سخت ودلاورانۀ بسیاری ازمردم خراسان زمین سراسر کشورخراسان را متصرف شد وتمام آبادی وآثار مدنیت وپیشرفت سرزمین خراسان را که طی قرون متوالی ایجاد شده بود نابود کرد وملیونها نفر را به قتل رسانید. لشکریان مغول سرزمین های قدیم ومرکز خلافت اسلامی را دربغداد نیز تسخیر نمودند وآثارمدنیت را نیز درآنجا ها ویران ساختند.

بعداز مرگ چنگیز در 1226 مسیحی که بازماندگان خانوادۀ چنگیز وافراد مغولی درخراسان به حکومت ادامه دادند تدریجاً به فرهنگ خراسان زمین جذب شدند وبا پذیرش دین اسلام روش وعملکرد ترسناک وظالمانه ی چنگیزی خودرا دربرابر مردم تغیر دادند. درطول یک ونیم قرن دیگر که بازماندگان چنگیز درخراسان زمین وخارج از آن درقلمروخلافت اسلامی به حکومت پرداختند وضعیت زندگی اندک اندک متحول گردید. شهرها وروستاها ازنو ساخته شدند. حکومت های مستقل چون ملوکان کرت درهرات که ازقتل عام سالهای هجوم چنگیز باقی مانده بودند مجال بروز دوباره یافتند. شاعران وحاکمانی چه آنکه اتفاقاً ازدوران هجوم چنگیزیان زنده مانده بودند ویا بعداً متولد شدند، سربرآوردند. اما با ظهورامیر تیمور گورگانی درقرن چهاردهم میلادی ازآنسوی رود جبحون بار دیگر خراسان زمین مورد یورش و ویرانی قرار گرفت.

تیمورپسر ترغای ازسران قبیله برلاس ترک مؤسس خانوادۀ تیموریان یا گورگانیان بود. اودرسال 1333 میلادی در شهر کش یا شهر سبز کنونی درجنوب سمر قند متولد شد. برخی از مؤرخین نسب اورا به چنگیز میرسانند. اودرجوانی ابتدا به حاکمیت شهر کش رسید وسپس درسال 1372 میلادی دست به یورش وکشورکشایی زد. تیموربا تصرف تمام قلمرو خراسان وتسخیر هندوستان، ترکستان شرقی، سرزمین های فارس قدیم، عراق، سوریه، مصر وترکیۀ کنونی درنتیجۀ جنگ های خونین و ویرانگریهای مدحش دست به تشکیل امپراطوری بزرگی زد. اودرسال 1404 مسیحی بمرد وبازماندگانش درخراسان به حکومت ادامه دادند.

زمام داری بازماندگان تیمور درخراسان زمین که به دولت گورگانی شهرت یافتند از 1380 تا 1506 مسیحی طول کشید. آنها برخلاف تیمور که درولابات وشهرهای خراسان به حکومت پرداختند به احیای فرهنگ ومدنیت توجه کردند. اما جنگ ونزاع اولاد ها وبازماندگان تیمور برسرقدرت موجب انقراض دولت تیموریان دربخش خراسان گردید. هرچند محمد بابر ازاین خانواده تا سال 1501 مسیحی درسمرقند واندیجان حکومت میکرد وبعداً متوجه تشکیل حکومت درکابل و ولایات شرقی خراسان شد مؤفق به سقوط دولت لودیهای افغان یا پشتون درشبه قارۀ هندوستان گردبد وبه جای آنها دولت مقتدر بابری هارا درهندوستان بوجود آورد. افراد این خانواده تا سال 1738 درشبه قارۀ هند به سلطنت پرداختند که بعد از بابر مشهورترین سلاطین آنها: اکبر، جهانگیر، شاه جهان واورنگزیب بود. بابری ها دراین مدت کنترول خودرا به کابل و ولایات شرقی خراسان نیز حفظ کردند. درحالیکه بابری ها به کابل وبخش شرقی خراسان حکومت مینمودند، بخش شمالی خراسان تحت سیطره وحکومت شیبانیها و ولایات غربی وقسماً جنوبی خراسان درتصرف وحاکمیت صفویها قرارگرفت.

بنیانگذار دولت شیبانیها محمد شیبانی ازاحفاد جوجی پسر چنگیزخان بود که با تصرف ماوراءالنهر درسال 1500 مسیحی ازحاکمان گورگانی، سلطنت شیبانیها را اساس گذاشت.اوسپس حملات خودرا برای تصرف تمام خراسان بسوی جنوب ادامه داد اما بعد ازتصرف قندهار وهرات درجنگ با اسماعیل صفوی در 1510 به قتل رسید. بازماندگان موصوف تا سال 1599 میلادی درسمرقند وبخارا به حکومت ادامه دادند.

مؤسس دولت صفوی، اسماعیل صفوی از شیعان 12 امامی بود که درسال 1502 آذربایجان را درمنطقۀ قفقاز متصرف شد وبا اعلان پادشاهی خود مذهب تشیع 12 امامی را مذهب رسمی خواند. سپس برای حاکمیت این مذهب وتوسعه قلمروخود به سرزمینهای فارس قدیم وبسوی خراسان درمشرق به لشکر کشی وجنگ پرداخت. او دولت گورگانی هارا درخراسان سرنگون کرد وبا دولت شیبانی درماوراءالنهر وشمال خراسان بارها به جنگ پرداخت. بعداً جانشینان اونیز به این جنگها با حاکمان شیبانی ادامه دادند. درواقع خراسان میان سه دولت صفوی، شیبانی وبابری تجزیه وتقسیم گردید. وجنگ میان دولتمداران آنها برسرتوسعۀ قلمرو درخراسان ادامه یافت. این درحالی بود که مردم درداخل خراسان ازحاکمان وحاکمیت هرسه خانواده نارضایتی داشتند وعلیه آنها به مخالفت وقیام های طولانی دست زدند. درحالیکه تسلط شیبانی ها با ایجاد حکومت های محلی خود مختار درشمال خراسان روبه ضعف می نهاد، سلطۀ بابری ها درولایات شرقی به قیام های مسلحانه ودیرپا اما نامؤفق روبروگردید. معروف ترین این قیام ها، قیام روشانیان وقیامی برهبری خوشحال خان ختک شاعر معروف زبان پشتو وفارسی دری بود که تا سال 1691 میلادی ادامه یافت.

دولت صفوی که درجنوب وغرب خراسان با تبعیض مذهبی وبیداد حکومت می کرد دربرابر مخالفت وقیام ها از پا درآمد. درابتدا میرویس خان هوتکی ازقبیله ی غلجایی پشتون به تسلط گرگین حاکم صفوی در 1709 میلادی درقندهار پایان داد ودولت مستقل هوتکی را تأسیس کرد. بعداً درسال 1717 میلادی درهرات نیزعبدالله خان ابدالی به تشکیل حکومت مستقل پرداخت. پس ازفوت میرویس هوتکی پسرش شاه محمود که در1716 مبلادی جانشین پدرشد به اصفهان پایتخت دولت صفوی حمله برد ودر1722 شاه حسین صفوی را وادار به تسلیم نمود وخود به جای او به تخت سلطنت نشست. شاه محمود دوسال بعد بمرد وپسر کاکایش شاه اشرف بر تخت اصفهان جلوس کرد. اما به سلطنت او دراصفهان در 1729، به حکومت ابدالی هرات در 1731 وبه حکومت غلجایی قندهار در 1738 میلادی توسط نادرافشارازافسران نیروهای شهزاده طهماسب پسر شاه حسین صفوی پایان داده شد. نادر سپس خودرا پادشاه اعلان کرد. کابل و ولایات شرقی خراسان را از تسلط حاکمالن بابری بیرون کشید ودر 1739 دهلی را نیز از محمد نادرشاه آخرین شاه بابری بدست آورد. نادر افشارسال بعد بخارا وخوارزم را هم متصرف شد وسرانجام خود در 1747 درقوچان توسط افسران قزلباش لشکر خود به قتل رسید.

افغانستان

افغانستان بصورت رسمی وبه عنوان نام یک کشور اسم تازه ای میباشد که به بخشی مهمی از سرزمین آریانای کهن وخراسان بعد از اسلام در حدود دو وسه قرن اخیر نهاده شده است. هرچند که قبل بر آن واژه ی افغان نه به سرزمین وکشور مستقل، بلکه به برخی عشایر وقبایل پشتون یکی ازاقوام کهن آریایی وقدیم خراسان زمین اطلاق می شد. اما بعداً خاصتاً پس از فروپاشی وتجزیۀ کشور وسیع خراسان یا همان آریانای کهن ودردورۀ سلطنت شاهان ابدالی کلمۀ افغان نخست از قبیله ی خاص پشتون به قبایل مختلف قوم پشتون وسپس به اقوام مختلف ساکن در محدودۀ کشورما نهاده شد. به قول میرغلام محمد غبار مؤرخ شهیر کشور:« بالآخره اسم افغان وافغانستان بمیان آمده وبه مرور قرون ازقبیله به قبایل وطوایف انتقال وبه تدریج ازنشیب های جبال سلیمان به تمام صفحات جنوب هندو کش تا دریای سند منتقل ودرنهایت به تمام ملت ومملکت خراسان قرون وسطی اطلاق گردید وامروز جانشین آریانای قدیم به شمار میرود. » (13)

البته واژۀ افغان بسیار قدیم ترازاسم افغانستان که بعد از پادشاهی احمدشاه ابدالی وبه خصوص در دوران زمام داری بازماندگان او جانشین نام خراسان واسم رسمی مملکت ما شد وجود داشته است. عبدالحی حبیبی مؤرخ معاصر کشورکاربرد تاریخی واژه ی افغان را یک هزار وهفتصد سال قبل وانمود میدارد. (14)

اینکه کلمۀ افغان در اصل وریشه ی خود اززبان پشتو گرفته شده یا فارسی دری چندان روشن نیست. درحالیکه درمتون قدیم عربی وفارسی دری، افغان به قبیله ویاقبایل پشتون ساکن درمناطق جنوب وشرق کشور منسوب شده است اما درمورد پشتو بودن واژۀ افغان شک وتردید وجود دارد. درحواشی وتعلیقات فرید بیژند به کتاب جغرافیای تاریخی افغانستان تاًلیف میرغلام محمد غبار کلمۀ افغان ازکلمه های کهن دری خوانده می شود. درنوشته مذکور می آید: «درزمان کوشانیان، درسده های نخستین میلادی بود که درسرزمین پشتونان وهمسایگان، کیش بودایی گسترش پیدا کرد وجای کیش زردشتی را گرفت وازاین راه میان مردمان ایران(آریانا) وجه جدایی وشکاف مذهبی پدید آمد. تیره ای از کیش زردشتی روی میگرداند وازهم کیشان وهم نژادان خود جدا میگردد وچون درمنطقه ای که میزست، پیروان کیش زردشتی بسیار بودند، به منطقه دیگر که همباوران تازه را دربرداشت روی می آورد. وهمین باعث میگردد که درنظر بقیه زردشتی کیشان که همانا اشکانیان وساسانیان باشد «اوغان» خوانده شود.( جعفری، ص 1265) » (15)

مؤلف انگلیسی کتاب افغانان یا گزارش سلطنت کابل جنرال مونت استوارت الفنستون نیز احتمال میدهد که واژۀ افغان ا زبان فارسی گرفته شده باشد. او می نویسد: « درمورد اصل نام » افغان» که اکنون بصورت عام بر آن ملت اطلاق می شود، اطلاعات دقیق ومشخصی دردرست نیست وشاید که نام جدید باشد. این نام را آنان از طریق زبان فارسی گرفته اند. » ( 16 )

برغم آنکه واژۀ افغان برگرفته از زبان پشتو باشد یانه، این اسم از نخستین زمان کاربرد آن به قبیله ویا قبایل پشتون که درآغازعمدتاً دروادی رود سند ونواحی کوه های سلیمان میزیستند اطلاق میگردید. وقبل از آنکه افغانستان به عنوان نام کل کشور رسمیت وشهرت یابد وجانشین اسم خراسان شود، کلمۀ افغان دراسناد وتالیفات مؤ رخین وجغرافیه نگاران تنها معّرف قوم پشتون ومناطقی درجنوب وشرق کشور بنام افغانستان مبین محل ومنطقه سکونت پشتونها بود. مرحوم عبدالحی حبیبی نویسنده ومؤرخ افغان درتحقیقات وتتبعات خود این امر را روشن میدارد:« اما دربارۀ کلمۀ افغانستان هم میتوان گفت که این نام محدثی نیست که درعصر احمدشاه ابدالی خلق کرده باشند، بلکه قرن ها قبل از او یعنی هفتصد سال پیش ازاین موجود ومستعمل بود وما درتاریخ هرات سیفی هروی تالیف( حدود 721 هجری) می بینیم که وی همین سرزمین های شرقی افغانستان را تا مجاری سند بنام افغانستان می خواند وازاین بر می آید: درزمانیکه هرات پایتخت آل کرت بود ومملکت بعد از سپری شدن دوره های وحدت سیاسی غزنویان وغوریان بسبب تجاوز چنگیزیان بسوی تجزیه و ویرانی میرفت نام افغانستان درآنوقت هم رواج داشت ولی نه با وسعتی که درزمان امپراتوری احمد شاهی کسب کرده بود. درزمان تیموریان هرات مولانا کمال الدین عبدالرزاق ثمرقندی هروی که در سنه 816 هجری درهرات بدنیا آمده ویکی از دانشمندان ومؤرخان ورجال قضاء وسیاست دربار هرات بود تاریخ مطلع سعدین ومجمع بحرین خودرا درسنه (857 هجری) نوشت وی نیز دراین کتاب افغانستان را با همان وسعت جغرافی که سیفی میشناخت مکراَ مذکور میدارد که جزوی از مملکت وسیع تیموریان هرات بنام خراسان بود که معین الدین اسفزاری هم در روضات الجنات افغانستان را مکراُ ذکر میکند. » ( 17 )

مرحوم میرمحمد صدیق فرهنگ مؤرخ دیگر کشور نیز به معنی واحد ویکسان هردو واژه ی پشتون وافغان تأکید میکند: «هنگامیکه زبان پشتو به مرحلۀ خط وکتابت رسیده است کلمات افغان وپشتون درآثار نویسندگان وشاعران این قوم با مفهوم واحد به جای یکدیگر استعمال شده اند. بنا براین بطور کلی واجمالی میتوان گفت که خود پشتونها ترجیحاً خود را پشتون گفته اند، درحالیکه فارسی زبانان آنان را افغان وهندیان، پتهان نامیده اند وهرسه کلمه از سدۀ شانزدهم به بعد در کتابت راه یافته ودرمعنی واحد بکار رفته است.» ( 18 )

رویهمرفته نام افغانستان پس از پادشاهی احمد شاه ابدالی به تدریج جانشین اسم خراسان شد نه دردوران پادشاهی او. دردورۀ سلطنت وزمام داری احمد شاه درانی که امپراتوری وسیعی را تشکیل داد وبنیانگذار افغانستان نوین وسرسلسلۀ شاهان وحاکمان پشتون محسوب می شود نام مملکت بصورت رسمی نه افغانستان بلکه خراسان خوانده می شد. تغیرنام کشورازخراسان به افغانستان دریک مراسم رسمی دولتی، یا دریک گردهمآیی ومجلس بزرگ مردم بنام» لویه جرگه» وچیزدیگر ویا دریک همه پرسی ونظرخواهی عمومی ویا رفرندم عملی نگردید. احمدشاه ابدالی بنیانگذاردولت معاصرافغانستان نیزخودرا پادشاه خراسان می خواند. درحالیکه برخی به اشتباه فکرمیکنند نام افغانستان بگونۀ رسمی ازسوی اوبرگزیده شده است. جانشینان اوتا شاه شجاع نیزخودرا پادشاه خراسان می خواندند. اولین بار درمکاتبات ومعاهدات رسمی با دولت های خارجی واژۀ افغانستان را لارد اکلند انگلیسی، وایسرای شبه قارۀ هند درنامۀ خود عنوانی شاه شجاع پادشاه وقت در آگست 1838( جمادلاول 1204) بکار برد. وحتی جنرال استورات الفنستون که در راًس هیئتی بریتانیا دراکتوبر 1808 بدربار شاه شجاع میرود وبعداً کتاب افغانان یا سلطنت کابل را نوشت نام رسمی کل کشور مارا خراسان میگوید. او می نویسد: « نامی که توسط ساکنان سرزمین برتمام کشور اطلاق می شود خراسان است اما واضح است که به کار بردن این نام درست نیست؛ ازیکسو تمام سرزمین افغانان درمحدودۀ خراسان داخل نیست واز سوی دیگر دربخش مهم آن ایالت، افغانان ساکن نیستند. » ( 19 )

اینکه الفنستون کاربرد نام خراسان را به قول خودش به این دلیل که دربخش مهمی آن افغانان ساکن نیستند نادرست میداند از سیاست های انگریزی استعماری آن دوران بریتانیا ناشی می شود. همان سیاست ایجاد تفرقه بنام قومیت ها وجلوگیری از رشد وایجاد ملت – دولت درافغانستان ودربسیاری از سرزمین های تحت اشغال واستعمار. وگرنه الفنستون به خوبی میداند که نام خراسان درطول قرون متمادی نام رسمی سرزمین وکشوری بود که افغانستان کنونی بخش عمدۀ آن را تشکیل میداد ودرآن کشور به قول الفنستون افغانان که منظوراو پشتون ها است ساکنان قدیمی خراسان بودند وازکهن ترین اقوام آریایی محسوب می شدند. بیان حدود وقلمرو کشور خراسان درمنابع مختلف محققین، مؤرخین وجغرافیا نگاران دنیا هیچ نقطه ی ابهامی دراین مورد باقی نمیگذارد. عبدالحی حبیبی مؤرخ کشور می نویسد: « درسنۀ 733 ق هنگامیکه ابن بطوطه جهانگرد عربی ازاین جا بسوی هند ازدریای سند گذشت( محرم 734 ق) وی تمام این سرزمین را به شمول ترمذ وسرخس وهرات تا سلسله کوه هندوکش وسلیمان ودره هایی که از کابل وغزنی بسوی کنار های سند گذشته خراسان می نامد. این تسمیه وقتی خوبتر تحقق میابد که شاهرخ پسر امیر تیمور هرات را مرکز خراسان وپایتخت خود میگرداند وحدود مملکت او ازدریای سند تا حدود پارس میرسد… .

درسنه 922 ق بابر ازکابل بردهلی تاخت چون آن شهر را گرفت جمالی دهلوی درمدحش گفت:

ازخراسان چون به هندوستان شدی آمد ترا

بخت و دولت دریمین فتح ونصرت دریسار

دراین وقت نزد جمالی دهلوی تمام کابلستان تا دریای سند خراسان بود. » ( 20 )

همچنان همانگونه که دربالا گفته شد شاهان پشتون درانی تا دورۀ شاه شجاع خودرا شاهان خراسان می خواندند. وحتی مردم عام قوم پشتون، عشایروقبایل مختلف پشتون درولایات جنوب وشرق دردو سه قرن اخیرهم حین سفرتا شبه قارۀ هند خودرا ازکشور خراسان می نامیدند. به قول مرحوم عبدالحی حبیبی:« مردم افغانستان مخصوصاً پشتوزبانان کوچی وقتیکه ازمساکن خود درولایات ننگرهار وپختیا(پکتیا) وغزنی وقندهاردرزمستان بسوی شرق حرکت می کنند ودرآنجا ازسرزمین های کوهستانی خود به مراتع تاریخی قدیم دروادیهای دریای سند پای می نهند چون مردم بومی از وطن اصلی شان بپرسند گویند ازخراسان آمدیم ودروادی پیشین بین هند وباغ وقلعۀ سیف الله تا کنون جایی بنام خراسان کاکرنا میده می شود که وسعت شرقی این نام را می رساند.»(21)

کشورافغانستان حتی درزمانیکه ازخراسان به این نام تغیریافت هرچند نه به وسعت آریانا وخراسان زمین اما بیشترازمحدوده ای بودکه افغانستان امروزرا تشکیل میدهد. آخرین تجزیه وجدایی بخش های این کشورپس ازورود وسلطۀ استعماری انگلیس ها به شبه قارۀ هند بود که خط دیورند توسط آنها بروی مرزهای شرقی وجنوبی کشیده شد. آنچه که درپیامد تجزیه وجدایی بخش های مختلف کشور درتمام دوره های آریانا، خراسان وافغانستان معاصر عرض اندام کرد، ایجاد کشورغیرطبیعی با تفاوتهای قومی، زبانی وحتی نژادی بود. ایجاد کشوری متشکل ازاقلیت های قومی وتباری. چون بخش بزرگ وبدنه های اصلی اقوام دربیرون ازافغانستان کنونی درهمان قلمروآریانای کهن وخراسان قدیم با نام وعنوان متغیرباقی ماندند. این وضعیت وموقعیت به عنوان یکی ازعوامل نامساعد وحتی بازدارنده درایجاد وگسترش هویت واحد ملی تبارزکرد. سیاست تنگنظرانه وغیرملی حاکمیت ها، ناهمگرایی وناکارآیی عوامل گفته شده را هنوزنامساعد تروناکارآمدترساخت وبرمیزان بازدارندگی آن افزود. مسلماٌ تداوم چنین سیاستی ازسوی قدرت وحاکمیت سیاسی درهرهیئت وهویتی چیزی بیشترازچرخش دورانی باطل وزجرآورنیست. واقع گرایی ونگرش عقلایی درتفکرات سیاسی واجتماعی درهردومیدان نظری وعملی یگانه راه بیرون رفت ازاین واماندگی ودرجازدگی محسوب می شود. ما درزمان امروزقرارداریم ومسیر حرکت ما نه پشت به فردا ورو به گذشته بلکه پشت به گذشته و رو به فردا است. رفتن به گذشتۀ آریانا وخراسان واحیای مجدد آن هرچند که افتخارآفرین وشکوهمند باشد چیزی بیشترازیک فکر واندیشۀ احساسی وعاطفی متناقض با واقعیت های کنونی نیست. امروز نام کشورما افغانستان است. باوجودیکه افغانستان در آغاز به محل مورد سکونت قوم پشتون یکی از اقوام کهن سرزمین وکشورخراسان اطلاق می شد وافغان به عنوان واژه ی مترادف پشتون مورد استعمال بود، اما اکنون افغانستان نام کشورمستقل و واحدیست که درآن اقوام مختلف به شمول پشتونها زندگی می کنند. افغان نیز برخلاف گذشته ازلحاظ قانونی، حقوقی وعملی تنها معّرف پشتون ومترادف کلمۀ پشتون نیست بلکه باشندگان این سرزمین منسوب به اقوام مختلف را شامل می شود. هرچند سیاست تبعیض آمیزوغیرملی برخی ازشاهان وزمام داران پشتون از شکل گیری ملت واحدی بنام وهویت افغان که همه اقوام خودرا دراین هویت ببینند جلوگیری کرد. اما این از وجایب دولت افغانستان وهمه روشننفکران وسیاستمداران کشور است که در شکل گیری هویت واحد ملی ووحدت ملی گام بردارند. اینکه هویت ملی چگونه شکل می گیرد؟ وحدت ملی چگونه تأمین می شود؟ دولت ملی چه دولتی را می توان گفت ووظیفۀ آن درقبال روند وجریان تشکیل ملت وتأمین وحدت ملی چیست به بحث وبررسی جداگانه وبیشتری نیازدارد که درمقالۀ دیگری به آن پرداخته خواهد شد.

یاداشت: این متن را من ننوشته ام، از روی تصادف در صفحه یکی از دوستانم در فیس بوک پیدا کردم. خواستم به دسترس شما نیز قرار بگیرد

 یکی از روز ها، اول صبح حسب معمول به فیس بوک سرزدم، عکسی که روی کلمه افغان چلیپا کشیده بود توجه ام را به خود جلب کرد. دانستم که این اثر همان بیماری است که حال تقریباً واگیر دار شده است و سراسر باشنده های سرزمین ما را گرفته است.

در زیر ان عکس این متن نوشته بود «افغانها حس خودخواهی و برتری طلبی بر می انگیزد. نام خراسان منحصر به هیچ قوم خاصی در این سرزمین نیست بلکه دربرگیرنده تمام اقوام ساکن در این سرزمین از افغان، تاجک، هزاره، ازبک، ترکمن و سایر اقوام است. نام خراستان نوید آرامش، آزادگی و آبادانیست، بر هیچ قوم خاصی حس خودخواهی و برتری طلبی بر نمی انگیزد و بر هیچ قوم دیگری حس بیگانگی و بی وفایی به بار نمی آورد، تمام اقوام را به یکدیگر برابر می و وفادار، مطیع و خدمت گذار خود می سازد. تغییر نام کشور مان از وابستگی قومی و قوم پرستی به وابستگی تاریخی و پر افتخار یعنی از افغانستان به خراسان سرخطی است برای حفظ یکپارچگی، پایان بخشیدن به فرهنگ افغانیستی، قوم پرستی، دگرنپذیری، تبعیض گری، نمک نشناسی، ناسپاسی، بیگانه ستیزی، خودخواهی، وحشی گری، منطق گریزی، فرهنگ ستیزی، ارزش ستیزی، بی بند و باری، جنگجویی، هرج و مرج گرایی، بی ثباتی و عدم پیشرفت و انکشاف فکری و اجتماعی. خواص وحشی گری و عقیده نژادپرستی به مثل عقاید مذهبی و خرافاتی از یک نسل به نسل دیگر منتقل می گردند. مردمان قوم پرست و نژادپرست مردمان بی تفکر و حیوان صفتی هستند که به مثل حیوان نمی توانند به غیر از گله قومی و نژادی خود با دیگر انسانها دوستی و نزدیکی و همزیستی داشته باشند. از مردمان قوم گرا و نژادپرست به مثل مکروب بیماری زا به غیر از ضرر هیچ سودی به جوامع انسانی نمی رسد. افغانیست، قوم گرا و نژادپرست یعنی مکروب بی شعور و بیماری زا».

روی همان عکس کلیک کردم، دیدم بحث داغ است. کسی بر همه پشتون ها لعنت کرده و کسی بر همه فارسی زبان ها. کسی هم فارسی زبان ها را غلامان و دست بوسان ایرانیان خوانده و کسی هم پشتون ها را مزدوران و دست بوسان پاکستانی ها.

خواندن هر دو نوع کامنت مرا آزار می داد. گاه فکر میکردم که همه کسانی که اینجا هستند مشتی احمق و بی خرد است که از بیکاری به این مسایل دامن می زنند.

د ر همین غوغا بودم که نوشته جالبتر از همه چشمانم را از حدقه بیرون آورد.

بفرماید شما نخست این نوشته را با برگردان ان بخوانید بعداً رویش بحث میکنیم

 دپښتانه غیرت(غیرت اوغانی)

زیم پشتانه زماغیرت په شان د جهان نشته
من پشتونم مانند غیرت من غیریتی در جهان وجود ندارد
زه یوازي مسلمان یم نور په دنیامسلمان نشته

من تنها مسلمانم و در دنیا دیگر مسلمان وجود ندارد

زه نوکر د پاکستان یم دښمن د پارسیوان یم

من نوکر پاکستانم و دشمن فارسی وان

دلال د غربیان یم ما سره ویژدان نشته

من دلال غربی ها هستم و وجدان ندارم

زه آبادی ویران کړم انتحار خپل ځان کړم

 من آبادی را ویران میکنم و انتحار را پیشه خود

 نورخلک بي قربان کړم ماسره ایمان نشته

سایر مردم را قربانش میکنم و من ایمان ندارم

  پشتانه زما غرور دي سلیمان غړ زما کور دي

پشتون ها غرور من اند و کوه سلیمان خانه ام

چه اسراییل زماوروردي په زړه می حرمان نشته

اینکه اسرایل برادرم است دیگر آرزو ندارم

زه غیرتی سلی یم چه زماغیرت هیچ سوک نلړي
من مرد غیرتی هستم و غیرت مرا کسی ندارد
چه خی وګوری په امریکه په غرب وایران نشته
اگر دقت کنی در امریکا در ایران نیست
چه وګوري په دنیا داسي غیرت بی نه ګوري
اگر ببینی در دنیا این چنین غیر ندیده باشی
چه وګرزي دټول کاینات مثال مي انسان نشته
اگر بگردی در همه کاینات وجود ندارد
په ښونځی اْوړ واچه وم دجلکان په منځه تیزاب
مکتب را آتش می زنم و به روی دختران تیزاب می پاشم
دا دي زما غیرت مثال چه په اووه آسمان نشته
اینست نمونه غیرتم که د رجهان نمی باشد
قران مي پټه خزانه مذهب مي پښتونوالی دي
قرآن من پته خزانه است مذهبم پشتونوالی
پیغمبرمي حبیبی داسي مذهب په دوه جهان نشته
پیامبرم حبیبی است، اینگونه مذهب در دو جهان نیست
دنیاپه حیرت راغلی دی زما غیرت څخه

دنیا از غیرتم به حیرت مانده است

این هم پرنت سکرینی از این شعر در فیس بوک

سوالی که هنوز هم در ذهنم وجود دارد اینست که شعر را چه کسی نوشته است. یک فارسی زبان افراطی یا یک پشتو زبان افراطی؟

برای کسی که این شعر را گذاشته بود چندین پیام خصوصی فرستادم تا بگوید این شعر را از کجا کرده و کی نوشته است اما متأسفانه هیچ پاسخی دریافت نکردم.

تا هنوز هم در مورد این شعر فکر می کنم و نویسنده آنرا در ذهنم تصویر می کنم. گاهی یک پشتون جوان و مست که بارها به خاطر پشتون بودنش تحقیر شده است در ذهنم خطور میکند. این جوان برای اینکه دیگر بخاطر هم نصب بودنش با اسرایل، در ارتباط بودن رهبران شان با پاکستان، مقدم بودن سنت ها بر قرآن و غیر مسایل ذکر شده در این شعر برایش سبب طعنه دیگران نشود را با جبین باز قبول می کند و آنرا جز افتخاراتش می خواند.

اما، بارهی هم جوان تاجک نژاد که بار های باخر تاجک بودنش حس اقلیت کرده، بارها برایش گفته شده که تو باشنده این سرزمین نیستی، تو بخاطر آزادی افکاری که داری مسلمان نیستی به ضم خودش همه حقایق موجوده را در شعر نوشته است. اما سوال اینجاست که ایا یک فارسی زبان می تواند این چنین یک شعر بنویسد؟

به هرصورت مهم نیست که نوشته است انچه درخور تأمل است، اینست که تعصب و قوم گرایی سر انجام آدم ها را تا این حد پست می سازد.

 

 یاداشت: شما می توانید این بحث رادر فیس بوک با ریسمان پاین پی گیری کنید.

  http://www.facebook.com/photo.php?fbid=161961483819808&set=a.161432203872736.41728.100000178726484